بهار عسليبهار عسلي، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

بهارزندگيمون

تعطيلات قشنگ دريايي ما

1392/9/1 17:55
نویسنده : مامان وبابا
189 بازدید
اشتراک گذاری

دختر قشنگ من الان ساعت 2:30 نيمه شب پنج شنبه 30 آبان .كه تو ديگه كم كم داري 9 ماه و 12 روزه مي شي.

ميخوام برات از بوشهر رفتنمون بگم

چهار شنبه 15 آبان بود كه با مامان بزرگ و بابابزرگ و بابايي راهي بوشهر شديم من مي خواستم خاله نجمه رو ببينم آخه تازه از كانادا اومده بود و من خيلي دلم براش تنگ شده بود.اولين جايي كه رفتيم بندر ديلم بود چقدر ساحلش قشنگ و دست نخورده بود همه مون خيلي هيجان داشتيم تا به حال ساحلي به اين قشنگي نديده بوديم سريع زديم به آب

تو هم اينقد آب رو دوس داشتي و تو آب بازي كردي خسته هم نمي شدي فقط پا مي زدي و ذوق مي كردي.

 

 

همه از تماشاي اين همه زيبايي و عظمت لذت مي برديم

 

اين هم اسب سواري بهار و بابا تو ساحل ديلم

 

 

 

بعداز ديلم يه جايي رو كشف كرديم به نام بندر امام حسن كه اون ديگه از ديلم هم زيباتر بود حتي ساحلش رو هم جاي پاي كسي به هم نزده بود زيبايي و آرامشش رو نمي شد جايي ديد.اونجا تو خواب بودي ماماني  ولي ما با بابايي و مامان بزرگ كلي صدف جمع كرديم بابابزرگ هم كه هميشه نگران و مواظب تو اصلا تو آب نيومد فقط پيش تو نشست كه بيدار نشي.

واقعا ازش ممنونم.خيلي دوستت داره و مراقبته.

روزي دوسه بار زنگ ميزنه و حالت رو مي پرسه.همش به من تاكيد مي كنه دست و صورتش رو زياد بشور سرما نخوره مريض نشه...

 

تقريبا شب بود كه خونه نجمه اينا رسيديم و تو تونجا چقدر شاد بودي و مي خنديدي.باورم نمي شد نجمه رو دوباره مي ديدم.خيلي دلم براش تنگ شده بود .

مثل هميشه گرم و پرانرژي به استقبالمون اومد.

اون دو روز حسابي شرمندمون كردن.

راستي خاله نجمه رو خيلي دوس داشتي واست ادا درمي آورد تو هم خخيلي خوشت مي اومد.يه گاو خوشگل هم برات خريد و حسابي شرمندمون كرد.

نجمه بهترين دوستمه ماماني.خلاصه ساحل بوشهر هم رفتيم و كلي صفا كرديم.

 

اين عكس بار اوليه كه بوشهر رفتيم خونه مصطفي

 

 

 چون خيلي دير برات خاطرات رو ثبت مي كنم ممكنه تاريخشون دقيق نشه ولي تمام سعيم رو ميكنم.

اين مطالب پايين رو وقتي تويسركان رفتيم نوشتم قبل از بالاييها.

 

دختر ناز مامان امشب که دارم برات می نویسم از یکی دو هفته سخت و پرتنش دارم رها میشم.تویسرکانیم خونه مامانم اینا و تو الان بغل خاله مینا و مامانجون نشستی ساعت 12 شب و تو هنوز بیداری داری سینه خیز میای که به لپ تاپ دست بزنی بابایی هم که بیرونه نمی دونم کجاست.خاله فروغ هم اومده.

امشب خونه عمو اسی بودیم آخه هر سال عاشورا نذری دارن.

ما سه شنبه از ماهشهر راه افتادیم با بابابزرگ و مامان بزرگ ساعت ٨ صبح دو هفته ای که اونجا بودن خیلی خوب بود دیگه سر کار نمی بردمت ...

 

 

وای بهار اصلا حال ندارم بنویسم فردا صبح باید بریم راستی مامان جون نه ماهگیت هم یادم رفت ازت عکس نگرفتم.فرداش فهمیدم اینقد ناراحت شدم .این مدت نه حال و نه دلش رو داشتم که ازت عکس بگیرم

آخه خیلی تغییر کردی ٤ تا دندون در آوردی دیگه ٤دست پا هم می تونی بری

هر چیزی که بخوای و بهت ندیم فقط جیغ می زنی خیلی کارا می کنی قول می دم دیگه برات بنویسم اصلا نمی ذاری بنویسم همش می خوای بکوبی رو لپ تاپ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)